|
|
می دونی ..
من فرار میکردم .
| Miss - Mania |
+
Posted یکشنبه سیزدهم دی 1388at 0:32 by سارا و مانیا
|

eheM !
الو ؟
عوضی ؟
کجانی ؟!
+
Posted پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387at 23:24 by سارا و مانیا
|

آدمهايی که دوستت دارند چندتا دوستت دارند ؟ فخری برزنده
چند نفرند ؟
- اندک -
به شمارهی انگشتهای دست
- من تا صد بلدم
و همهی آنها
بيشتر از پنجاه نمیدانند .
+
Posted سه شنبه دوازدهم شهریور 1387at 17:31 by سارا و مانیا
|

میسازمت کوچولوی دوس داشتنی !
+
Posted پنجشنبه دهم مرداد 1387at 12:1 by سارا و مانیا
|

الهــی قربون ِ این بچه ی سرتقم برم مـــن ! ... ![]()
+
Posted سه شنبه یکم مرداد 1387at 1:8 by سارا و مانیا
|

نه بابا !
اینجا هنوز حس ِ خودشو داره .. .. .. نه رفیق .. من دیگه حسی ندارم وا موندم ! حالا از اون طرف ، میدونی چیه -سارا- ؟ این روزا کارخونه تی تاب رو به نامم زدن ! آره ، من خر -!- .
+
Posted دوشنبه ششم اسفند 1386at 23:36 by سارا و مانیا
|

من یادم نمی یاد ...
اصلا و ابدا ! تو یادت می یاد مانی ؟!
که یه روزی من سرتق بودم ؟ ...
+
Posted جمعه دوازدهم بهمن 1386at 23:24 by سارا و مانیا
|

بَه ! كيف ميكني اينجارو ؟ دوباره ساختيمش ديگه نميذاریم خاك بخوره يا بپوسه از تنهايي مگه نه دختر ؟!
+
Posted جمعه بیست و هشتم دی 1386at 1:12 by سارا و مانیا
|

مانیا ؟ نمیدونم چرا وقتی تو حرف از رفتن میزنی یاد ِ اینجا میفتم ...
با همه ی خاطره های قدیمی نی نی ! یادت ِ که هوم ؟
اینجا با اینکه هیچی توش ننوشتیم ولی حس ِ خوب قبلنا رو داره هنوز ...
باور کن !
{سارا}
+
Posted یکشنبه شانزدهم دی 1386at 20:29 by سارا و مانیا
|

من هنوز مثه ۱۵ سالگیم
سرتق م
چقد مضحکه !
می خندی
یه جوری که وادارم می کنی
بالا بیارم !
| مانیا |
+
Posted پنجشنبه چهارم مرداد 1386at 3:8 by سارا و مانیا
|
